بگویم مطلبی گردی خبردار دوکس در عشق یوسف شدگرفتار
دوتاگشتند اسیر عشق یک تن یکی بابا و آن یک دیگری زن
یکی اندر فراقش زار میزد یکی از عشق او فریاد میزد
یک می گفت که یوسف درکجاشد دگر میگفت چرا از من جدا شد
دوتا گشتند بدامش زار ورنجور یکی کنعان یکی در مصر گشت کور
پدر درمصر کور شداز فراقش زلیخا مصر کور شد از جمالش
پدر از دوری فرزند دلبند نزد بر روی لبها یش یه لب خند
زلیخا هم زعشق روی دلدار به شد اندر فراق او گرفتار
زهر جا می شنید اونام یوسف به حال خویش مگریید و میگفت
خودم کردم که اورا دادم ازدست نبودم هوش بودم یاقی و مست
رها کرد بت پرستی شدپشیمان به یکتایی حق او بر د ایمان
خداوند هم دوچشم وهم جمالش بداد و کرد دوباره بی مثالش
زلیخا را چو دید یوسف در آنجا ز عشق او به شد هم چون زلیخا
به حکم حضرت پرورد گارش زلیخا هم بشد غمخوار و یارش
زکنعان هم رسید باچشم گریان به پیش یوسفش یعقوب نالان
مهاجر چون شنید این ما جرا را به گفت نازم من این کارخدا را
برچسب: عشق چه میکند,عشق چه ها میکند,عشق با بدن چه میکند,
نویسنده: سام باقری